تبليغاتX
به جهان ندهم عالم درویشی را................ که جهان غمکده ای در نظر درویش است عشق يعني . . . . . .

                           

 کاش قلبم درد تنهایی نداشت چهره ام هرگز پریشا نی نداشت

کاش برگ های آخر تقویم عشق حرفی از یک روز بارانی نداشت

کاش می شد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت


 

نوشته شده توسط D@VID در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 18:50 موضوع دوست دارم | لينک ثابت


              

                                       فريدون مشيري:

                   خوبِ خوبِ نازنينِ من !

                   نامِ تو مراهميشه مست ميكند!     

                  بهترازشراب

                  بهترازتمامِ شعرهاي ناب

                  نامِ تو اگرچه بهترين سرودِزندگي است

                  من تورابه خلوتِ خدايي خيالِ خود

                 "بهترينِ بهترينِ من "خطاب مي كنم

                  بهترينِ بهترينِ من!
           


 

نوشته شده توسط D@VID در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 13:44 موضوع | لينک ثابت


با تو تا همیشه!!!!!!

 The most beautiful things in the world can not be heard or even touched .they must be felt by heart .
Helen keler

زيبا ترين چيزهاي جهان شنيده يا حتي لمس نمي شوند.انها بايد با قلب احساس شوند.
هلن كلر


 

نوشته شده توسط D@VID در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 14:33 موضوع دوست دارم | لينک ثابت



در زمان‌های بسیار قدیم وقتی‌که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، ...................
فضیلت‌ها و تباهی‌ها دور هم جمع شدند، خسته‌تر و کسل‌تر از همیشه................
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: «بیایید یک بازی بکنیم، مثلا قایم باشک...»................
همه از این پیشنهاد شاد شدند و...................................................................
دیوانگی فورا فریاد زد: «من چشم می‌گذارم!»....................................................
و از آن‌جایی‌که هیچ‌کس نمی‌خواست دنبالِ دیوانگی بگردد،..................................
همه قبول کردند که او چشم بگذارد و به دنبالِ آن‌ها بگردد. ..................................
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشم‌های‌اش را بست و........................................
شروع کرد به شمردن: « یک...دو...سه...».......................................................
همه رفتند تا جایی پنهان شوند. ....................................................................

لطافت خود را به شاخِ ماه آویزان کرد...............................................................
خیانت داخلِ انبوهی از زباله‌ها پنهان شد.........................................................
اصالت در میانِ ابرها مخفی شد. ...................................................................
هوس به مرکزِ زمین رفت...............................................................................
دروغ گفت به زیرِ سنگ می‌روم ولی به تهِ دریا رفت.............................................
طمع در کیسه‌ای که خودش دوخته بود مخفی شد.............................................
و دیوانگی مشغولِ شمردن بود: .....................................................................
«هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد‌و‌یک...».............................................................
و همه پنهان شده‌‌‌‌بودند جز عشق ..................................................................
که همواره مردد بود و نمی‌توانست تصمیم بگیرد.................................................
و جای تعجب هم نیست، چون همه می‌دانیم که...............................................
پنهان کردنِ عشق مشکل است.....................................................................
در همین حال دیوانگی به پایانِ شمارش رسید، .................................................
«نود‌‌و‌‌پنج...نود‌و‌‌شش...نود‌و‌هفت...».................................................................
هنگامی‌که دیوانگی به صد رسید،..................................................................
عشق پرید و در بینِ یک بوته گلِ رز پنهان شد....................................................
دیوانگی فریاد زد: «دارم میام، دارم میام...».......................................................

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود،..............................................................
زیرا تنبلی، تنبلی‌اش آمده‌بود که جایی پنهان شود..............................................
لطافت را یافت که به شاخِ ماه آویزان بود. .........................................................
دروغ در تهِ دریا و هوس در مرکزِ زمین،..............................................................
یکی یکی همه را پیدا کرد به‌جز عشق.............................................................
او از یافتنِ عشق ناامید شده‌بود.....................................................................
حسادت در گوش‌های‌اش زمزمه کرد: ..............................................................
«تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشتِ بوته گلِ رز است.»................................
دیوانگی شاخه‌ی چنگک مانندی را از درخت کند و.............................................
با شدت و هیجان آن را در بوته گلِ رز فرو کرد و.................................................
دوباره و دوباره تا با صدای ناله‌ای متوقف شد.....................................................
عشق از پشتِ بوته بیرون آمد. ......................................................................
با دست‌های‌اش صورتِ خود را پوشانده‌بود.........................................................
و از میانِ انگشتان‌اش قطراتِ خون بیرون می‌زد..................................................
شاخه‌ها به چشمانِ عشق فرو رفته بود،.........................................................
او نمی‌توانست جایی را ببیند.........................................................................
دیوانگی گفت: «من چه کردم، چگونه می‌توانم تو را درمان کنم؟» ..........................
عشق پاسخ داد: «تو نمی‌توانی مرا درمان کنی،................................................
اما اگر می‌خواهی کاری بکنی، راهنمای من شو...»..........................................
و این‌گونه شد که از آن روز به بعد....................................................................
عشق کور شد و دیوانگی همواره همراهِ اوست.................................................

«زیبا کاوه‌ای، از روزنامه‌ی سلامت به تاریخِ ۱۶/۴/۱۳۸۶»


 

نوشته شده توسط D@VID در سه شنبه هشتم آبان 1386 ساعت 17:51 موضوع | لينک ثابت


                                     

        یکی داشت و یکی نداشت! اونی که داشت تو بودی اونی که تورو نداشت من بودم

 یکی خواست و یکی نخواست ! اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن را نخواست من بودم

 یکی بود پس کی نبود!یکی بودو یکی نبود! اونی که بود تو بودی اونی که نبود من بودم!

 یکی آوردو یکی نیاورد! اونی که آورد تو بودی اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم

 یکی برد یکی نبرد! اونی که برد تو بودی اونیکه دل به تو باخت من بودم 


 

نوشته شده توسط D@VID در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ساعت 19:17 موضوع دوست دارم | لينک ثابت


دبیر شیمی:عشق تنها اسیدی است که در قلب فوری اثر می کند

 

دبیر فیزیک:عشق مانند اهنربایی است که معشوق را به سمت خودش جذب میکند

 

دبیر ورزش:غشق یک توپ است که به دروازه هر قلبی اصابت می کند

 

دبیر تاریخ: عشق تنها واقعه ای است که حادثه ای عظیم را برای ابد در قلب آدم ها به جا می گذارد

 

دبیر بینش:عشق یک موهبت الهی است که از طرف خداوند برای بنرگانش فرستاده شده است

 

دبیر زیست: عشق تنها میکروبی است که وارد بدن آدمی شده در او جایگزین می شود

 

دبیر عزبی: عشق تنها فعلی است که نیاز به صرف کردن و معنی کردن آن نیست


 

نوشته شده توسط D@VID در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 ساعت 15:24 موضوع دوست دارم | لينک ثابت


منبع:مجله الكترونيك مينوس                      www.minos.blogfa.com


 

نوشته شده توسط D@VID در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 16:50 موضوع | لينک ثابت


 d4ijcq8thmy5jqaa1v23.gif

 

 A freind is someone who knows the song in your heart

 

and can sing it back to you when have forgotten the word


 

نوشته شده توسط D@VID در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 13:11 موضوع | لينک ثابت



 

نوشته شده توسط D@VID در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 23:59 موضوع دوست دارم | لينک ثابت


 

پنج قانون خوشبختي را به خاطر بسپاريد : 

 

1- قلبتان را از نفرت پاك كنيد 

 

2- ذهنتان را از نگراني ها دور كنيد 

 

3- ساده زندگي كنيد

 

4- بخشنده باشيد

 

5- كم ، توقع داشته باشيد

 


 

نوشته شده توسط D@VID در جمعه شانزدهم شهریور 1386 ساعت 1:3 موضوع دوست دارم | لينک ثابت


 اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد

                              من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

 


 

نوشته شده توسط D@VID در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 0:34 موضوع دوست دارم | لينک ثابت



 

نوشته شده توسط D@VID در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 15:16 موضوع دوست دارم | لينک ثابت


با همه لحن خوش‌آوایی‌ام    در به در کوچه تنهایی‌ام
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر   نغمه تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی   محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می‌شدی   مایه آسایه ما می‌شدی
هر که به دیدار تو نایل شود   یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد   سینه ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت   شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است   نامه تو خط امان من است
ای نگهت خاستگه آفتاب   بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم     تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مددکار ما     کی و کجا وعده دیدار ما
خبر آمد، خبری در راه است   سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید، شاید   پرده از چهره گشاید، شاید


 

نوشته شده توسط D@VID در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 15:2 موضوع شايد اين جمعه بيايد. . | لينک ثابت


عشق آن نیست که یک دل به صد یار دهی

عشق آن است که صد دل به یک یار دهی

دوست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد

دوست آنست که هر لحظه به یادت باشد

 

آرزویم این است:

نتراود اشک در چشم تو  هرگز مگر از شوق زیاد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

وبه اندازه ی هر روز عاشق باشی

عاشق آن که تو را می خواهد

وبه لبخند تو از خویش رها می گرددد

وتو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت خواهد


 

نوشته شده توسط D@VID در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 14:50 موضوع دوست دارم | لينک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting < قالب و كدهاي جاوا >